تبليغاتX
آلبوم ني ني ناز

آلبوم ني ني ناز
عكسهاومطالب زيبا ازسحر
سلام عزیزان

روز پنج شنبه بعدازظهری من وسحر رفتیم تئاتر کودکان با عنوان لپ قرمزی ونوک حنایی رو ببینیم با کارگردانی شهرام ولی پور خلاصه اولش سحر خانوم تو سالن خیلی اروم نشست البته تاوارد سالن شدیم سحرخانوم گفت که باید ردیف اول بشینه خلاصه سحر اولش آروم بود وقتی نمایش شروع شد تازه داستانهای سحرخانوم هم شروع شد وقتی گاوه اومد روی صحنه سحر بعداز چاق سلامتی با آقا گاوه داستان کوه رفتن ووخلاصه کلی چیزای دیگه رو شروع کرد بعدش نوبت آقا خرسه سحر که عشقش خرسه چنان هیجان زده شده بود که تمام کسایی که تو سالن بودن حواسشون دیگه به نمایش نبود به سحرجون بود خلاصه بیچاره آقا خرسه دیگه نمایش رو ول کرده بود ومشغول صحبت کردن وجواب دادن به سوالهای سحر بود درآخر نمایشم ازسحر به عنوان مهمان ویژه واسه فردا دعوت کردن دوباره من طفلی روز جمعه سحررو بردم نمایش دوباره همون آش وهمون کاسه درآخرم ازسحر کلی تقدیر وتشکر کردن وبهش گل دادن وبعدشم بردنش بالای سن وباهاش بازی کردن عکسهای نمایش رو حتما براتون می زارم

[ شنبه 1390/09/05 ] [ 10 قبل از ظهر ] [ مامان سحر ]
[ دوشنبه 1390/08/23 ] [ 3 بعد از ظهر ] [ مامان سحر ]
[ دوشنبه 1390/08/23 ] [ 3 بعد از ظهر ] [ مامان سحر ]
سلام دوستای عزیز هوا دیگه سرشده سحری الان دوشبه که سرفه های حخشکی می کنه باز هوا سرد شد حساسیت سحرخانوم هم شروع شد راستی مهد سحررو عوض کردم الان دوماه تو مهد عسل میره خیلی با خونه فاصله داره اما مهد خوبیه  چندتا عکس براتون گذاشتم البته مال زمانیه که تو مسافرت بودیم تو الشتر .

[ یکشنبه 1390/08/22 ] [ 12 بعد از ظهر ] [ مامان سحر ]


ܓܨஜミ★ミ گالری عکس متنوع قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ-جديدترين و با كيفيت ترين عكس ها http://ghalbe6ei.blogfa.com/


ܓܨஜミ★ミ گالری عکس متنوع قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ-جديدترين و با كيفيت ترين عكس ها http://ghalbe6ei.blogfa.com/


ܓܨஜミ★ミ گالری عکس متنوع قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ-جديدترين و با كيفيت ترين عكس ها http://ghalbe6ei.blogfa.com/


ܓܨஜミ★ミ گالری عکس متنوع قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ-جديدترين و با كيفيت ترين عكس ها http://ghalbe6ei.blogfa.com/

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

[ چهارشنبه 1389/10/22 ] [ 2 بعد از ظهر ] [ مامان سحر ]

 

جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/


جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/


جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/


جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/


جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/


جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/


جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/


جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/


جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/

جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/

جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/


جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/


جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/


جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/


جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

[ چهارشنبه 1389/10/22 ] [ 2 بعد از ظهر ] [ مامان سحر ]

ܓܨஜミ★ミ گالری عکس متنوع قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ-جديدترين و با كيفيت ترين عكس ها http://ghalbe6ei.blogfa.com/

 

قسمت ششم

بچه ها سریعا متوجه اشتباهشان شدند و از دخترک معذرت خواهی

 کردند و گفتند که ما دیگر تو را بازی میدهیم...بیا...

***

کم کم عصر شده بود و هلن که خسته شده بود گفت:میشود برویم

بستنی بخریم؟!؟!!!

پری گفت:باشه میریم...بیا بریم از دوستامون خداحافظی کنیم

بعدش میریم...

پری و هلن با خداحافظی از دوستان کوچکشان رفتند و با خریدن

بستنی های خوشمزه ای، سوار قالیچه ی پرنده شدند و

 ویییییییییییییژ در آسمان ها رفتند...

هلن از بالای قالیچه ی جادویی گقت:پری جونم الان داریم به

کجا میریم؟؟ دیگه کم کم داره شب میشه و منم خوابم میاد...

و هلن خمیازه ای کشید!

پری از هلن یه بوس گرفت و گفت: خوشگل خانوم منم خوابم میاد

درسته که پری ام ولی حق که دارم بخوابم! حالا دوست داری بریم

توی کلبه ی اون پیرزن مهربون که جلوی در خونش ایستاده؟؟

هلن با خواب آلودگی و به آرامی جواب داد: آره...

پری هلن را بغل گرفت و به طرف کلبه ی پیرزن آمد و گفت:

سلام خانم...میتونم ازتون خواهش کنم که امشب رو اینجا بمونم؟؟

پیرزن با حالتی دلسوزانه به پری و هلن نگاهی انداخت و گفت:

سلام دخترم اینجا در این جنگل چه میکنی؟؟ بفرمایید تو...

خوش اومدین...

سنگ عجیب

***

صبح شده بود...هلن به آرامی از خواب بلند شد و در حالی که

چشم هایش را میمالید در تخت کوچکی که پیرزن به او داده بود

نشست که ناگهان پیرزن در اتاق را باز کرد و هلن دختر بسیار زیبایی

 را دید که میخواست برایش صبحانه بیارد...چهره ی دختر برای هلن

 آشنا نبود ولی انگار محبتی را در وجود او حس میکرد..

دختر زیبا که به اتاق هلن آمد در را به آرامی بست و روی تخت هلن

نشست و به آرامی گفت: سلام هلن جان...هلن با تعجب گفت:

سلام...شما اسم مرا از کجا میدانید؟؟...دختر به آرامی گفت: آرام باش تا

همه چیز رو برات تعریف کنم...هلن جان من نایسی دختر پیرزنی هستم

که دیشب به تو و پری جا داد...او پیرزنی مهربان است و در اصل

جادوگری مهربان است ولی امروز صبح زود خواهرش به خانه مان آمده

که جادوگر بدنسی است...مادرم یواشکی به من گفت که برایت

صبحانه بیاورم...

هلن میخواست فریاد بزند که پری کجاست که دختر جلوی دهان او را

گرفت و به آرامی گفت: آرام باش...اگر جادوگر متوجه حظور تو بشود

تو را طلسم میکند...پری همینجاست...و دوباره آرام گفت:پری جان

پری جان کجایی...به پیش هلن میایی؟؟

و پری ظاهر شد! پری گفت: هلن باید از اینجا فرار کنیم...بیا سوار

قالیچه جادویی بشویم و برویم...در همان موقع دخترک با بغض گفت:

خواهش میکنم نروید...پس من و مادر چه؟؟

و سپس با گریه ادامه داد:

جادوگر بدجنس میخواهد مرا طلسم کند...مادرم هم از این موضوع

نگران است...آیا به ما کمک نمیکنید؟؟... 

قسمت هفتم

پری و هلن متعجب وناراحت شدند...و پری گفت: باشد نایسی جان...

ولی ما باید چه کنیم؟؟

نایسی گفت: باید رمزی که روی لوحی نوشته شده را پیدا کنید که با خواندن

 آن جادوگر بدجنس نابود میشود... روزی این لوح را جادوگر بدجنس به مادرم

داد و گفت که دفعه ی بعد می آید که ببرتش و سپس این رمز را به من  و او

گفت...از آن پس من این لوح را پنهان کرده ام تا شاید چنین روزی برسد و

کسی کمکمان کند...تا وقتی که جادوگر لوح را پیدا نکند نمیتواند مرا طلسم

 کند ولی ما را اذیت میکند... حالا اگر شما بروید او به سراغ من می آید و

از من این لوح را میگیرد و مرا طلسم میکند...نمیدانم چه هدفی دارد فقط

میدانم که کمک میخواهم... و دختر گریه کرد و گریه کرد...

هلن گفت: نایسی جان لوح کجاست؟؟ دختر گفت: صبر کنید...و دوید تا لوح

 را بیاورد و به دور از چشم جادوگر بدجنس لوح را به پیش پری و هلن برد تا

شاید آن ها بتوانند رمز را بخوانند...

رمز عجیبی بود...هلن هر کاری کرد نتوانست آن را بخواند...که..

قسمت هشتم

پری گفت:

بروید کنار...من میتوانم رمز را پیدا کنم... و زیر لب وردی خواند...:

ایساتی مایساتی سیساتی جو...و آرام آرام گفت: د...و...س...ت...ی...

دوستی...رمز لوح دوستیست...

نایسی جیغی از خوش حالی زد و ناگهان صدای جادوگر بدجنس آمد که

 فریادی کشید و نابود شد...پیرزن مهربان( مادر جوان نایسی)به شکل اولش

 برگشت و به سوی نایسی دوید وآن ها با مهربانی یکدیگر را در آغوش

 گرفتند...آن زمان بود که هلن تازه معنای مهر مادر را میفهمید...

کم کم پری و هلن با مادر نایسی و نایسی خداحافظی کردند و از خانه شان

بیرون آمدند...هلن گفت: پری جونم...خیلی سفر خوبی داشتیم ولی دیگه

 میشه به خونمون برگردیم؟؟

دلم برای مادرم خیلی تنگ شده...باشه؟؟؟

پری گفت: باشه خوشگلم...بیا بریم...

پری و هلن سوار قالیچه ی جادویی شدند و از آسمان کتاب بیرون آمدند و

به خانه هلن برگشتند...

پری گفت: هلن گلم خوشحالم که چند روزی رو با هم اونجا بودیم...

سفر قشنگ و شگفت انگیزی بود...ولی من تا آخر امسال باهات هستم...

***

یک روز که هلن مشغول بازی با عروسکش بود ، پری با قلبی شکسته

به پیش هلن آمد و گفت: عزیزم...من...من...باید...یعنی راستش من باید از

پیشت...پیشت...برم...آخه دیگه آخر ساله هلن عزیزم...منو ببخش...و پری

 مهربون قصه ما زد زیر گریه...

این نویسنده ی به قولی مهربون این قصه که نرگس آهوی بهاری باشه،

دلش نیومد پایان داستان با غم همراه بشه...پس اومد و

سرنوشت داستان رو اینجوری تغییر داد...:هلن با گریه گفت: یعنی هیچ

راهی نیست پری جونم که پیشم بمونی؟؟

پری اشک های خودش و هلن رو پاک کرد و گفت: چرا قراره که من برم...

ولی کسی نگفته که دو سال رو نمیتونی با یه نفر باشی...من سال دیگه

هم پیشت میمونم عزیزم..........

و اینطور شد که پری سال دیگه هم پیش هلن موند...اونا دیگه خیلی به

 هم عادت کرده بودن...و اینطور شد که پری مهربون قصمون همیشه

 با هلن موند...

پایان

http://www.mystoriesandwords.blogfa.com

نویسنده: نرگس آهوی مهربون بهاری 13 ساله

خوشمل بود مهربونا؟...Cat Icon

http://mystoriesandwords.blogfa.com

***

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

[ چهارشنبه 1389/10/22 ] [ 2 بعد از ظهر ] [ مامان سحر ]

 

http://www.mystoriesandwords.blogfa.com

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

[ چهارشنبه 1389/10/22 ] [ 2 بعد از ظهر ] [ مامان سحر ]

ܓܨஜミ★ミ گالری عکس متنوع قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ-جديدترين و با كيفيت ترين عكس ها http://ghalbe6ei.blogfa.com/

قسمت دوم

بالاخره هلن باخودش گفت شاید این رازی هست که من باید

از آن باخبر بشوم...بهتر است که این کارو انجام بدم...ولی چطوری

 سنگ رو بلند کنم...به ظاهر که خیلی سنگینه...

ولی هلن وقتی که اومد سنگ رو بلند کنه دید که خیلی هم سبکه...

پس با خوش حالی ولی نگران آن را به خانه برد و در و در گوشه ای از

انباری خانه شان دور از چشم همه پنهانش کرد...

ناگهان صدای مادر را شنید که او را صدا میزد و میگفت:هلن،

هلن عزیزم کجایی؟؟

هلن سریع از انباری بیرون آمد و ارام طوری در انباری را بست که

مادر صدای آن را نشنود و بعد بلند گفت:بله مادرجان من اینجا هستم.

چه کاری باهام داشتین؟؟

مادر گفت:آه دخترم اینجایی!...کجا بودی...چقدر صدات کردم دیگه

 نگران شده بودم...بیا پیشم وتوی آب دادن این گلا بهم کمک کن...

هلن مادرش رو بوسید و گفت:باشه مامان جون!

و دوید و با خوشحالی آبپاش قرمز خوشگلشو رو برداشت و شروع

 به آب دادن گل ها  کرد که به فکر فرو رفت...هلن با خودش گفت:

حالا چی کار کنم با اون سنگ عجیب و غریب؟!؟ اون سنگه

چقدر عجیبه...

در همون موقع مادر گفت:دخترکم من دارم میرم بیرون مواظب

 خودت باش به گلا هم آب بده در رو هم به روی غریبه ها باز نکن

 باشه هلنم؟؟من رفتم...خداحافظ...

هلن سریع گفت:باشه مامان جون...خداحافظ...

و توی دلش با خوش حالی گفت حالا وقت خوبیه که برم سراغ اون

سنگ عجیب!

و دوید و دوباره رفت توی انباری...داشت سنگ رو نگاه میکرد که بلند

گفت:چه سنگ عجیبی!

و ناگهان گرد و خاکی درآنجا به پا شد و از میان دودهای عجیبی که

انگار از سنگ بیرون میامد دختری بسیار زیبا مانند ماه شب چهارده از

درون سنگ بیرون آمد...

قسمت سوم

دختر زیبا او گفت:سلام...از من نترس هلن خانم مهربون...من یه

پری مهربون هستم که هرسال توی یه چیزی پنهان میشم و

هرکسی هم که منو پیدا کنه تا آخر سال توی همه کارها کمکش

میکنم...چهارساله که من هرجا پنهان شدم کسی منو پیدا نکرده

 دیگه واقعا افسردگی گرفتم ! و سعی کردم امسال در جایی

مخفی بشم تا یکی منو پیدا کنه...و خداروشکر تو هم منو از جلد

 این سنگ بیرون اوردی...

هلن با تعجب گفت: ای پری مهربون پس تو که میخوای هرسال به

یکی کمک کنی چرا یه جا قایم میشی؟؟

پری آهی کشید و گفت:راستشو بخوای موقع به دنیا اومدنم یکی از

 بال هام شکسته بود...مادر و پدرم با خودشون عهد کردن که

 اگه بالم خوب بشه بعد از 10 سالگیم تا 30 سال با همین

 روش همه کمک کنم...

و منم دیگه باید هرسال همینکارو بکنم...امسال بیست و نهمین

ساله که من دارم اینکارو میکنم...

هلن باز هم با حیرت و تعجب گفت:پس چرا اینقده عجیبه این

 عهدتون؟؟!!

پری اینبار خندید و گفت:مگه نمیدونستی که عهد و پیمان و قرار

پری ها اینقده عجیبه؟!؟

هلن گفت: در ضمن من چطور باید باور کنم که تو واقعا

 یه پری هستی؟؟

پری با خنده گفت : میتونم بهت ثابت کنم...میدونم که الان دلت یه

 سیب خیلی قرمز و خوشمزه میخواد...بفرمایید...

 سنگ عجیب

و پری با چوب جادویی خودش به زمین زد و یه سیب خوشمزه و

قرمز آبدار جلوی هلن و پری ظاهر شد!

هلن گفت: پری مهربونم؛ تو میتونی توی چه کارای دیگه ای هم

به من کمک کنی؟؟

پری خندید و گفت:آره! چرا که نه هلن گلم! من حتی میتونم آرزوی های

قشنگ و خوبتو برآورده کنم...

هلن گفت:واقعا؟؟

پری با خنده گفت:واقعا!! راستی ببینم دلت میخواد از اینجا بریم توی

یه کتاب تخیلی قشنگ و اونجا بگردیم؟؟بهت قول میدم که با یه

سفر پرخاطره و کلی ماجراجویی برمیگردیم!

هلن پری را در آغغوش گرفت و با خوشحالی گفت:آروزمه!

پری دست هلن رو با خودش گرفت و گفت:پس آماده ای؟!

هلن گفت:نه نه صبر کن پری جان!...

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

[ چهارشنبه 1389/10/22 ] [ 2 بعد از ظهر ] [ مامان سحر ]

 

قسمت اول

روزی و روزگاری در سرزمین قشنگی دختر کوچکی به نام هلن با

مادر و پدرعزیزش زندگی میکرد..

هلن هرروزصبح زود  به جنگل سبز میرفت و بازی میکرد و در آخر

از درختان میوه های خوشمزه و آبداری میچید و برای مادر و پدرش

میبرد...روزی هلن در حالی که خودش به تنهایی در جنگل سبز

مشغول بازی و دویدن بود ناگهان جلوی پاش رو ندید و به یه سنگ

 برخورد کرد و نزدیک بود بخوره زمین اما خوشبختانه نخورد زمین و

فقط یه کمی پاش دردگرفت...

اما وقتی که به سنگ  خوب نگاه کرد دید این سنگ که مثل سنگ های

معمولی نیست...هلن با خودش گفت: چرا این سنگ آبی و اینقده

عجیبه...من فقط تا حالا یه سنگ آبی دیده بودم اونم کوچیک که بهش

 فیروزه میگن ولی به این بزرگیشو ندیده بودم!! ناگهان صدایی

 دور و بر هلن پیچید...عجیب بود...انگار صدایی از سنگ به هلن

میگفت که مرا به خانه ببر و در جایی مخفی کن...هلن ترسیده بود...

با خودش گفت:خدایا کمکم کن...چه کار کنم؟!...و دوباره همان صدا

 از سنگ بلند شد...هلن خیلی نرسیده بود...تازه او عادت نداشت

 هیچ وقت چیزی را از مادرش مخفی کند...هلن باید چه کار میکرد؟؟

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

[ چهارشنبه 1389/10/22 ] [ 2 بعد از ظهر ] [ مامان سحر ]

.: Weblog Themes By Mah Music :.

درباره وبلاگ

روزميلاد توباران آمد
روزميلاد توبود
كه هوا
بوي شبنم وشقايق مي داد
وخدا مي خنديد
روزميلاد تو آسمان جشن گرفت
وبه يمن قدمت باران باريد
امکانات وب

تبادل لینک

خرید بک لینک